دقت کرده اید که در بعضی از سریال ها، به خصوص آن هایی که مهران مدیری ساخته است، پشت صحنه اشت به مراتب بسیار جذاب تر است، چه برای ما، چه برای خود بازیگرانی که بازی می کنند. پس اگر پست قبلی را خوانده اید، شاید این پست هم برایتان جذاب باشد :)

نکته در مورد نشانه گذاری دفعه قبل :
((-)) ها مثلن حرف های خودم بود، و ((+)) ها حرف های دیگران مثلن :)

پیش تولید:

پدرم
....
پدرم داستانی جدا دارد، کتابی چند جلدی ، هر چند من و دوستانش اصرار می کنیم که خاطرات را بنویس، می فروشید، بسیار بیشتر از هوشنگ مرادی، اما می گوید اولویت ام آن نیست، اولویت ام شمایید....
الان می گویید این حجم از تعریف از خود بی سابقه است(!) اما هر کسی ، در هر کجا ( از مترو تا هواپیما !) با پدرم هم صحبت شده باشد، این حرف من رو تایید می کنه ;)

سکانس اول:

من راهنمایی ، علامه حلی کرمان بودم، و در هر زمینه ای ، شاخه ای بود که در آن مهارتکی داشته باشم ( که الان ندارم :-" ). در زمینه هنر هم اگر چه در خط و نقاشی خوبی نداشتم، اما در عکاسی ، حرفی برای گفتن در سطح دانش آموزی داشتم :)
معاون پرورشی که این نکته را می دانست، گفت که فلانی از دبیرستان گفته اگر کسی هست، معرفی کنید که اگر خواست همراه ما بیاید شهداد و در کویر لوت و از کلوت ها ها عکاسی کنیم. اردویی که هیچ وقت تشکیل نشد!
گرچه آن اردو ، بعدن وقتی برادرم همراه دوستانش به کرمان آمده بودند و با همراهی فقط آن شخص مذکور برگزار شد، اما همین جمله من کافی بود که یکی از قوی ترین و نسبتن گران ترین دوربین های آن زمان در دست e  من گم‌بلد بیفتد. 

سکانس دوم:
(توضیح عکس: اگر دقت کنید در پایین قسمت نارنجی را می بینید)
 
همچون همه جای ایران، ولی باز کمی بهتر، تدارکات ACM در دقیقه های نود انجام می شود.
آن سال ای میلی برای استف ها آمد، از آن جایی که هنوز من ترم اولی بودم  و با ساختار برگزاری خوب آشنا نبودم، و کمی هم امید داشتم تیمی برای مسابقات دهیم، استف نشدم.
اما در آن روز های پایینی، به امید تی شیرت سیاه خوشکل ای سی ام که معمولن خیلی تقاضا دارد( از جمله امسال که چند پیشنهاد برای تی شرت خودم داشتم) گفتم کمی کمک کنم
داستان از این قرار بود که می خواستند یونویلیتی را که بادکنک ها را روی آن بگذارند را رنگ کنند، این مسئولیت را به عهده جهان گذاشتند، من هم که خودم را دوست جهان می دانستم، گفتم کمک کنم، 4 تا اسپری رنگ حریده بودند، رنگ زدیم، کم آمد، بعد این مکالمه پیش آمد، و من هم همچون فارست گامب دویدم، (و حتی زمین خوردم و نزدیک بود شلوارم سوراخ شود) و خریدم و آوردم، باز هم رنگ زدیم و باز هم کم آمد و باز هم خریدیم و رنگ زدیم، اما تی شرتی ندیدیم !

سکانس سوم :
امسال ای سی ام جم و جور تر برگزار شد، برای همین استف کم تر می خواستند، من هم به دلایل قبلی ، امسال انگیزه زیادی برای شرکت داشتم، سعی کردم با ایمیل زدن و این ها ، باشم جزو استف ها، هر چند که قرار بود همان روز ها ، میان ترم آمار هم باشد، و من هم بد دادم...
 گر چه یکی از میان ترم ها حذفی بود، ولی.... :(

پس تولید:

پست بعدی شاید کمی از این قسمت را پوشش دهد، اما کلن هم کم عکس دارم، هم تلویزیون با این که فیلم گرفت نشانم نداد، ولی خوب همین تک عکس برای کلش کافی است، شادی ای که در این عکس هست، برای کل این داستان ها کاقی است