",,,امیدوارم همتون برید به درک..."

جمله‌ای که سر گفتن یا نگفتن آن، در یک روز ابری بسیار حرف زدم، و آخرش زیر لب گفته شد و ماندگار شد[1]. دعایی که اگر کسی داستان پشت سرش را نداند، از تو به خاطر نفرینت آشفته خواهد شد...


آن روز و داستان "ساحل" درک گذشت. امروز من ماندم و مغزیی که از هیچ جنبه‌ای نمی‌تواند بگوید "به درک". نمی‌تواند رهایش کند. هر چه قدر قبلا تلاش کرده، تلاش کرده‌ایم، باز هم نتوانسته است. آشفته مانده است و تمایل بی تحرکی پیدا کرده است.


الان پیش خودمم می‌بینم که "به درک رفتن" چه محبتی می‌تواند باشد، به آرامش می‌رسی، خیالت راحت می‌شود، بعد از آن می‌توانی به دریا بروی و دنیاهای جدید را کشف می‌کنی.

اما، اما، اما ..... 

اما بعضی وقت‌ها یک پیام داده‌ای، یک قول داده‌ای، شاید فراموش شده باشد، اما خودت خوب یادت هست که "پایش بمانی". پایش بمانی و رشد کنی، عمیق شوی و ریشه‌هایت را گسترش دهی تا برپایه‌ات درختی تنومند رشد کند و از کنارت جنگل‌ها شکل بگیرد. در این عمیق شدن ممکن است به سخت‌ترین لایه‌های زمین هم دست برخورد، اما می‌دانی که ممارست‌ات می‌تواند آن‌ها را نیز از سد راه بردارد.

در میان راه جنگل و دریا، کویرهایی هم هستند که دیدن آن‌ها بسیار آموزنده و دل‌گشاست، اما نمی‌توان زندگی را در آن بنا کرد هر چه قدر هم که تلاش کنی. دنبال نشانه‌ای هستم که از این کویر مرا به سوی محلی برای زندگانی راهنمایی کند....

[1}در تلاشیم تا در سریع‌ترین زمان ممکن فیلم‌های رویداد SLANT آماده شود تا همگان از آن لذت ببرند :دی