پیش تولید:
+ (( توی خونه مادربزرگ ات، توی یک کنجی، تاریک خونه درست کرده بودم، عکس طاهر می کردم....))
و کسی هنوز نمی شناسد که پدرم من، کیست...
سکانس اول:
- (( بابا ، مدرسه گفته می خواهی همراه بچه های دبیرستان بری عکاسی ؟
.....))
و بابایی که همیشه قبل از این که تو بگویی الف، تا ی را برایت مهیا می سازد...
- ((
aaa
؟!!!Nikon D90
مگه خودت دوربین نمی خواستی؟...
)))
و دوربینی که همراه من، پیر شده است...
سکانس دوم:
+ (( آرش می تونی بری رنگ نارنجی بخری؟ ))
- ((اوکی، ولی اگه بخرم می تونی تی شیرت برام جور کنی؟؟!!))
+ (( حالا ببینم چی میشه...))
و حسرت و افسوسی که تا به امسال همراهم بود...
سکانس سوم:
برای بحث عکاسی با توجه به محدودیت تعداد نیاز به چندتا عکاس خیلی پاکار و پر انرژی داریم...))
ابا این که خوب بود ، ولی من اشتباه کردم که بودم؟!؟!
پس تولید:
و بهترین عکس من از این acm ، با وجود این همه دوربین حرفه ای، سلقی مهدی خسروی بود ...



پ.ن1: عکاس تقریبن همه مراسم دانشگاه بودم تا حالا، با این که هنوز خودم نمی دونم عکاس هستم یا نه؟
پ.ن2: کاش امروز می تونستم به ستاری حرفم رو برسونم
خ.ن: می خواستم بنویسم، روم نشد، این جا نوشتم، باشد که باشد :)