(پیش‌نویس: این متن را یک بار تا انتها نوشتم ولی به ناگاه کامپیوترم ریستارت شد و هر آن‌چه بود رفت، در بار اول با قصد توضیح دادن علمی آن را شروع کردم، ولی به مسیر دیگری رفتم که به نظرم جالب بود، حال ببینیم این دفعه چه می‌شود)

واقعا چرا :؟ این سوالی بود که اول بار در اول دبیرستان برایم مهم شد، وقتی که سوال آخر مسابقه‌ی دانش‌آموزی شریف بود، آن زمان با جستجو یک جوابی نوشت(ی)م و فرستاد(ی)م، یادم نمیاید که نتیجه‌اش چه شد، ولی در مجموع تمامی رشته‌ها تیم ما به مرحله‌ی بعد راه نیافت. ( البته این حسرت در سالیان بعد با حضور به عنوان داور در مسابقه جبران شد :دی )

قبل از آن یکی از دانشجویان طلا جهانی دار المپیاد حالات ساده این را برای ما که دانش آموز راهنمایی بودیم گفته بود( که نتیجه کلی آن این شد که والدین از شدت سختی سوالات ناراحت شدند و آن سلسله کلاس‌ها لغو شد !) (خدا خیرش هم بدهد که از آن زمان من را درگیر این مسئله کرد) ولی آن موقع به اندازه سال اول درگیرش نشده بودم.

بعد از آن وقتی که در کارگاهی به همین منظور در دانشکده ریاضی برگزار شده بود شرکت کردم، و چون فهمیدم، فهمیدم که بیشتر نمی‌فهمم، یعنی حالات ساده در آن روز به صورت گروهی حل شد، ولی در انتها سوال‌های پیچیده‌تری ایجاد شد.

حال برسیم به حال، زمانی که منتظرم دانشجویان بیایند امتحانی را بدهند که یک سوالش همین است، و به لطف همین امتحان من شبه گذشته مروری بر نتیجه‌های به روزتر این مسئله کردم و فهمیدم که آن‌ چه هم در کارگاه برایم سخت بوده، الان آسان‌تر است و مسائل پیچیده‌تر و بازتری وجود دارند.

در این انتها به طرز عجیبی به نتیجه‌ی متفاوت با دفعه‌ی قبلی که این متن را داشتم می‌نوشتم رسیدم، دفعه‌ی قبل فهمیدم که هم ایجاد یک جرقه چه قدر ارزشمند است، و هم این که اگر آتش آن جرقه را در ذهنت روشن نگه‌داری و مرافبت کنی ازش، به مرور نورانی‌تر می‌شود.

اما این دفعه فهمیدم که هر چه این نور بیشتر می‌شود، شعاع دیدت بیشتر می‌شود و محیط بیشتری از ناشناخته ها را رو به روی خودت می‌بینی، و این به نظرم به اصلاح تعبیری می‌انجامد که یکی از استاد‌ها آن را به کار می‌برد و بچه‌ها از دستش شاکی‌اند، که " پر شو، لب‌ریز شو، سر ریز شو" را با فرضی می‌توان گفت که ظرف انسانیت را ثابت و جامد در نظر بگیرید، ولی به نظر این گونه نیست و ظرف ما هر چه قدر پر تر می‌شود، کشیده‌تر و بزرگ‌تر می‌شود، و این به سر ریزی نمی‌انجامد، بلکه خوب است اگر حس می‌کنی ظرف بزرگی شدی، بدان که بزرگ‌‌ترین نیستی، با این حال می‌توانی با استفاده از لوله‌ها و مسیر های کنترل شده، از زیر ظرف‌ات که دانش کامل و با ثباتی ایست، به بقیه متنقل کنی، نه این که بخواهی از موج سر ریزهای متلامت به بقیه بدهی.

( باز یاد حرف یکی دیگر از استادهایم افتادم که بعضی‌ها یک مسئله‌ی کامپیوتری را می‌برند می‌چسبانند به مسئله‌ی فلسفه‌‌ی ملاصدرا و این‌ها و این باعث می‌شود که راه اصلی را گم کنند، باشد که سعی کنم در تلاش برای یافتن این فسلفه‌ها و الگوها، مسیر اصلی را گم نکنم.)