حدود یه هفته پیش، یه اتفاقی برام افتاد، که بالاخره الان وسط e وسط امتحان هام می خوام بنویسمش، این هم از جذابیت های فصل امتحانات ;)
البته این مطلب شاید در تقابل با مطلبی باشه که بعد از این پست خواهم نوشت ^_^
بریم سراغ اصل مطلب( :-" sponsored by spotify )
پسرخاله
طبق عادت دوران دبیرستان، گاهی اوقات دانشگاه مرا تا پاسی از شب نگه می دارد. یک روز هم، درس هایم مرا تا حدود ساعت 9 روی صندلی طبقه 8 دانشگاه( که خود داستانی دارند که ابتدایش در اینستاگرامم آمده است) میخ کوب کرده بودند. آن موقع بود که بلند شدم و به سمت خانه راهی و در راه هم spotify (چون premium نیست) داشت روی آهنگ هایی که به نظرش دوست دارم Shuffle می کرد. 
وقتی با کیف سنگین و سر روی عرق کرده به خانه رسیدم، مادرم گفت اگه میشه برو یه نون بخر، من هم که همواره دنبال دلیلی برای پیاده روی می گردم، بی چون و چرا قبول کردم.
چون جدیدا بربری دیگر برایت (فرض کنید از bright اومده :-") کافی برایم ندارد، راهی سنگکی خیابان هوشیار شدم، که در میانه راه یادم آمد روزی شاطرش در میان پخت، سیگار به لب شده بود، بنابراین راهم را 180 درجه برگرداندم و راهی سنگکی سمت دیگر یادگار شدم. spotify همچنان داشت می نواخت :-"
وقتی رسیدم، صف تکی و چندتایی تقریبا یکسان بود، به صف تکی رفتم و در انتظار ، به دختر کوچک چادر به سری می نگریستم که آن جا مواظب برادرش بود.
صف که جلو می رفت، نانوا شروع کرد به گفتن این که دارد تمام می شود و دیگر نایستید و اینا... و دختر کوچک هم که سراسیمه به دنبال برادرش به سمت پارک کنار رفته بود.
چونه های آخر داشت گرفته می شد که نفری که جلویم بود گفت" علی آقا قربون دستت دو رو خشخاشی بزن" و بعد هم به من گفت: "این جوری نان ات تضمین می شود." و همین گونه هم شد، بعد از این که به دختر برادر گم کرده نان دادند، آخرین نان به نفر جلویی من رسید.
حال منی که می توانستم شروع به غر زدن کنم، گفتم بگذار این دفعه را مثبت تر فکر کنم، یعنی این که یاد بگیرم وقتی می خواهم به هدفی برسم، از ابتدا آن را دقیق مشخص کنم و این که گاهی هم باید از حقت بگذری، و یا اگر می خواهی به آن برسی، حاضر باشی پول دو رو خشخاشی را بدهی.
در حالی که داشتم به این چیز ها فکر می کردم، هدفون به گوش به سمت نانوایی بربری رفتم، و دعا دعا می کردم که آنجا نان داشته باشد، و خوشبختانه نان های آخرین تنورش به من رسید و پیش خودم گفتم که اگر نان بخواهی، بالاخره به آن می رسی :)
و هنگام برگشت، مادرم ، مثل همیشه، در حین این که برای دیر کردن من نگران بود، با کلی قربون صدقه از من استقبال کرد :-"

خلاصه این که، مثبت نگری هم فواید خودش رو داره، ولی در قسمت بعد(!) می بینیم که در عین حال باید چشم هامون رو خوب باز کنیم و گرنه همین مثبته، منفی میشه!

پ.ن: هیچ وقت شماره 1 تون رو محول به بعد نکنید، در راه ممکن است اتفاقات غیر مترقبه ، باعث شه که بره روی اعصابتون :-"""""