دیشب تا پاسی از شب داشتیم این را بازی می‌کردم:

www.decisionproblem.com/paperclips

خدا وکیلی عجیب بازی خوب، حساب‌شده، منطقی‌ و معتاد کننده‌ای بود :دی
این بازی جزو دسته از بازی‌ها کلیک‌کردنی محسوب می‌شود، اما سایر بازی‌ها با هدف کسب درآمد از اعتیاد مردم ساخته می‌شوند، ولی این بازی پس از ۵-۶ ساعت پایان می‌یافت، بنابراین یا یک پروژه‌ی شخصی بوده، یا مثل ncase.me/trust/ هدفی را دنبال می‌کرد، ولی خیلی به وضوح آن‌ را بیان نمی‌کرد. جزئیات بیشتری از آن نمی‌گویم که لذت بازی کردنش را از دست ندهید.
ولی نکته‌ای در باب آن به نظرم رسید، که بی ربط به کارهای تحقیقاتی اخیرم نیست:

یک دیدگاه به زندگی، جبر و اختیازی بوده است، که در دوران دبیرستان می‌خواستند به نحوی در مغز ما بکنند که دنیا ملغمه‌ای ایست از هر دو، ولی این جور کنکور گونه باعث می‌شد که استادی هم که حتی به این موضوع مسلط هستند، آن را فراتر از روش حفظ متن کتاب نشکافند...
برسیم به کنون، زمانی که دانشمندان در تمامی رشته‌ها سعی دارند وزن جبر را بسیار بیشتر کنند، و واقعا هم به نتیجه‌های خیره کننده‌ای رسیده‌اند. اما یکی از استدلال‌هایی که من در ذهن دارم و هم‌چنان نمی‌گذارد این وزن از حدی بیشتر شود، مفهوم معنا در زندگی‌ایست. یعنی اگر قرار به جبر باشد، ما این جا چه می‌کنیم ؟ اگر قرار نیست تصمیم بگیریم، داشتن توانایی تصمیم گیری به چه معناست ؟

یک جواب نظریه بازی‌طور گونه این است که احتمالا ما در تعادل‌هایی گیر افتاده‌ایم ( که جدیدا به این نتیجه رسیدن انسان‌ها خیلی Nash‌اش را بازی نمی‌کنند) ولی این تعادل‌ها حتما بهترین نتیجه برای خودمان و دیگران نیستند.
در نتیجه اگر بخواهیم به وضعیت دیگری برسیم( از قدر تصمیم‌گیری‌مان استفاده کنیم) باید انرژی و نیرو زیادی به کار بگیریم و حتی سختی‌هایی از جامعه‌ی بیرونی را بپذیریم.
این مورد را در مورد بزرگان دینی و علمی می‌توانید ببینید، کسانی که در تعادلی زندگی می‌کردن، ولی با دیدگاه جامع‌تری که داشتند، سعی کردن جامعه را به وضعیت بهتری سوق دهند، و در این راه [سود] خودشان را فدا کرده‌اند....

پس‌نوشت: پس از نوشتن این متن، سری به وبلاگ دکتر فروغمند زدم، و دیدم ایشان هم دغدغه‌ی مشابه‌ای را مطرح کردن.