بعد از حرف‌هایی که در مطلب قبلی زدم، برای آرامش رفتم به شریف پلاس‌مان تا چیزی بخورم، یکی از دوستان نه‌چندان نزدیک را دیدم و نشستیم به گپ زدن، و از گفتهٔ قبلی خود در این وبلاگ پیشمان شدم، و از ایشان هم تشکر کردم که بود با عبارت مرسی که هستی :دی

ولی این بار نیز مانند تقریبا همهٔ دفعات دیگر حرف زدن‌ها و دردل شنیدن‌ها و ... (حتی وقتی با خودم هم باشد)، ریشه بحث و درگیری‌های ذهنی به احساسات و نیازهای جوانانه ختم شد. این که دوست داشته باشیم و یا به صورت شدیدتر با جنس مخالف ارتباط داشته باشیم و یا ازدواج و ...

بعد الان به ذهنم رسید ما الان در چه برههٔ بدی از این لحاظ قرار گرفتیم، نه مانند به قولی غربی‌ها Tinder و امثال این اپ‌ها را داریم و ارتباطات‌امان بازتر است که این تجربه‌ها را داشته باشیم( هر چند که آواز دهل از دور خوش است و احتمالا آن‌ها نیز سختی‌ها و گرفتاری‌های خودشان را در این زمینه دارند و شاید ترجیح بدهند مثل ما باشند!) و نه به سبک دینی و خاورمیانه‌ای ازدواج‌های زودهنگام داریم(که آن هم مشکلاتی از جنس عدم تفاهم‌ها و ... ممکن است داشته باشد.) و در نتیجه احساساتی سرکوب شده و فروخفته داریم که هر چند هم تلاش کنیم، باز بر زندگی و درس و ... مان اثر می‌گذارد.

مطمئن نیستم راه چاره بهینه چیست و  چه می‌توان کردم، اما حس می‌کنم مانند بقیه موارد که وضعیت‌مان خوب نیست و راهی که جواب بهتری می‌دهد را نمی‌ریم، در این زمینه هم رویکرد ما اشکال بیشتری از سایر جوامع دارد و باز هم جامعهٔ دانشگاهی ما فرار را بر قرار ترجیح می‌دهد. حالا راستی اگر که فرار کردیم و یاد گرفتیم، خوب است که برگردیم و حتی شده قربانی بشیم یا این که بهتر است همان‌ خارجه بمانیم ؟